تبليغاتX
دو قدم تا آســــــمون

رفتی اما بودنت بوی خدا با خود داشت... خدانگهدارت...

غم و غربت که به اوج برسد، بیان هرچیزی ممکن است. اما گفتنش اندکی جرات میخواهد... بی گمان من نه آماده ی گفتنش هستم و نه شجاعت بازگو کردنش را دارم...

خاطرات! آه که خاطرات، این روزها امان مرا بریده! انتهای تابستان مرا سفری واجب شد... سفری به امید بازگشتی روشن و شروع دوباره ی زندگی، آن هم باطعم شیرین دوباره قدم زدن... خستگی اش زندگی مارا تیره و تار کرده بود... او که ناله میکرد، تمام در و دیوار خانه را ماتم فرامیگرفت...

عازم سفرشدیم، با آب و قرآن و زیباتر با چشمانی اشکبار مارا بدرقه کردند، میگویند آب روشنی است و نوید بازگشتٍ مسافرت را میدهد... وقت رفتن پیر خانه ی ما، دل ها محزون و گرفته بود، گویی اینبار وداع با او سخت تر از همیشه شده بود...

آن روزها که با او همراه بودم گاهی با خود فکر میکردم و میگفتم توکلت به خدا،باهم دوباره به خانه برمیگردیم و او با گام های خودش می آید تا تولدت را برایت جشن بگیرد...افسوس که تمامش رنگٍ آرزو به خود گرفت... سایه ی سرمان رفت... امیدمان رفت...

پدر آسمانی من، آی کسی که روزهای آخر علمدار کربلا را عاشقانه صدا میزدی... پدر همیشه مهربانم، کسی که بودنت سراسر برکت بود و فداکاری... هرگز ازیاد نخواهم برد که چگونه درس عشق را به من آموختی و فهماندی زندگی آنطور که تو فکر میکنی نیست...ثابت کردی هرآنچه میخواهی را باید از خدا بگیری... خدایا تورا شکر،سپاس فراوان تورا که حرف های اینبارم بسیار ساده و بی حاشیه است، او مرا تلنگری زد تا به خود بیایم که چقدر طلبکارانه، چقدر پرمنت، چقدر سختگیرانه عشق را برای خود معنی کردم...

وقتی پدربزرگم در مقابل چشمانم که با دنیایی از درد وپریشانی روی تخت بیمارستان ناله میکرد، آن زمانی که در کنارش حاضر میشدم، هنگامی که بالای سرش دستانش را میگرفتم و می گفتم: شکرخدا بهتری انشاالله؟ با همان نگاه سرشار از محبتش که آن روزها گویی چیزهای دیگری میدید، با چشمان نیمه بازش که ازفرط خستگی و ناراحتی سوی دیدن هیچ رنگی ازاین زندگی را نداشت به من نگاه میکرد و دست هایم را با همان اندک توانی که داشت میفشرد و در جواب برخلاف همه ی انتظاراتم، سوال میکرد: غذایت را خوردی؟ خسته شدی؟ توان داری؟

خدایا اگر اندکی چرخ زندگیمان لنگ شود، صدای اعتراض هایمان گوش فلک را کر می کند، هنگامی که تنها لحظه ای سایه ی مشکلات برسرمان سنگینی کند، حال هیچ کس رانداریم و مدام در مقابلت آه و ناله میکنیم...

یار روزهای سخت، بزرگمرد اخلاق و ادب، آن روزها چه زیبا عاشق واقعی را برایم معنا کردی... تو همانی که تا آخرین لحظات بودنت، هرچیزی را بهانه کردی تا تنهایت نگذارند... من این را خوب میدانم که به خاطر خودت نبود، تو کسی بودی که از عشق بازی با معشوقه هایت سیر نمیشدی...

غم عشقت مرا دیوانه کرده، دلٍ تنگٍ مرا صدپاره کرده، هوای دیدن روی تو یکبار، مرا در کوچه ها آواره کرده...

امروز یازدهمین روز از ماه مهر است، شنیده ام 21 سال پیش، دوازدهم مهرماه از آمدنم برای دهمین بار غرق در شادی بودی... حالا من امشب چگونه با نبودن تو کنار بیاییم؟ تو خود به من آموختی تنهاییت را با خدا قسمت کن... پس امشب از اوج به من نگاه کن... نگاه کن که خنده بر لبم نیست... ببین که شب میلاد من چقدر بی رنگ و سوت وکور و بی صفا شده... ببین که این شمع های مشکی کنار قاب عکس تو، جای شمع های رنگارنگ تولد مرا گرفته... اما نه... شاید امشب من خودم از نبودن تو به مانند این شمع ها میسوزم...

بدون تو چه کنم؟ اما هرچه فکرمی کنم، درمیابم تو امشب راحت وآسوده به من لبخند میزنی، یقین دارم در کنار آنان که دوستشان داشتی و داری هستی، درکنار کسانی که سال ها برایشان اشک ریختی و عاشقانه به آنان ایمان داشتی... خوش به حالت، چه سعادتی بالاتر از ان که آن بانوی سبز پوش، با چهره ی نورانیش تورا باخود برد به دیاری که نمی دانم کجاست... آن شب که از خواب بیدار شدم، به صداقتت، ایمانت، سادگیت و به خدایت دوچندان افتخار کردم...

خداوند تورا رحمت کند و با مادرت فاطمه ی زهرا (س)، امام حسین (ع) و با حضرت عباسی که آن شب های آخر بی گمان حاجتت را از او گرفتی، محشور نماید...

تولد بهانه ای بود برای حرف زدن دوباره ی با تو... تو مرا میبینی و من اینجا بدون تو... تو مرا میشنوی و باز هم من اینجا تنها بدون تو... اشکهایم تاب نمی آورد... اشک هایی که امشب نمی توانند فرونریزند، چون دیگر جایی برای مخفی شدن ندارند... نمیدانم چطور با این هجر باور نکردنی باید کنار آمد، تو میبینی، حس میکنی و هستی... هستی اما وجودت حالا دیگر نیست... وجودی که به خاک سپرده شد... هرچند نه در دل خاک، بلکه حالا از آسمان همه ی مارا میبینی... 12 مهر 90 من ماندم و سنگ مزاری که روی آن چه زیبا حک شده بود:               در پی آن نگاه های بلند، حسرتی ماند و آه های بلند...

یازده شب از رفتنت گذشته و من همه ی این لحظات را با خیال بازگشت تو سر کرده ام، اما افسوس که سفرت ابدی است... به قول معروف زندگی همین است، همه ی ما یک روز از خاک پدید می آییم و روزی هم در آغوش سرد خاک آرام میگیریم، فقط خدای متعال است که جاودانگی از آن اوست... مصلحت در این بوده و دست تقدیر این گونه برای ما رقم خورده، همه ی ما تسلیم خواسته ی اوییم... تو با عزت زندگی کردی و سربلند و با عزت نیز از این دنیا پرکشیدی، سفرت بسیار باشکوه تر از آنچه بود که تصورش میکردم، این دیگر نیازی به گفتن ندارد... پرواز ملکویت درست هنگام اذان ظهر و درست در روز پنج شنبه و بی شک سیل انبوه مردمانی که برای وداع با تو آمده بودند گواه بیان من است... حرف آخر، میگویم: دلم، سخت، برایت تنگ شده...

بی تو آهنگ محبت در فضای خانه ی من مرده آری نازدلبر

قاب عکس پرغباری پیش چشمم از تو دارم یادگاری نازدلبر

ای دوچشمت آسمان آرزوهای محالم، پرنگیرم تا غم تو میزند سنگی به بالم

ای گشوده بی خبر، هم چو پرستو بال وپر، جانا کجا کردی سفر، آخر کجایی

برو پدربزرگ عزیزم... سفرت به سلامت...

بهترین تصویر عمرم عکس نازٍ نازنینی از آخرین دیدن توست

خوشترین آهنگ عمرم یادگار دلنشین آخرین خندیدن توست

کاش بیایی از سفر تا من به عشق بودن تو پردرارم نازدلبر

کاش تو باشی پشت در تا من به شوق در گشودن پردرارم نازدلبر

قول میدهم به دنیا بگویم زندگیم را مدیون مهربانی های تو هستم آقاجان من...

خدانگهدار بهترینم...

خدانگهدار...

نوشته شده: ۱۱مهر ۹۰ - ساعت ۲۱

!! نوشته شده توسط پـــــارســــا-PaRsA | 12:10 | سه شنبه دوازدهم مهر 1390 •

دوباره بعد از مدت ها ...

مهم نیست که غمگینم ... مهم اینه که الان پر از تجربه ام
مهم نیست که یه دونه غصه دارم ... مهم اینه که یه عالمه بهونه دارم واسه خندیدن
و
.
.
..........
مهم نیست که دلم شکسته...
مهم اینه که خدا در درون قلب های شکسته است...!!!!!!!
!! نوشته شده توسط پـــــارســــا-PaRsA | 14:59 | یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 •

شاید امشب یه مهمون ویژه داشته باشم

مهمونی که خیلی عزیز و محترم هستش

اینقدر سرزده قراره بیاد و واسش میزبان مجازی شیم که فقط میتونم خیلی ساده اومدنش رو یاد کنم

خوش اومدی ....

بگو بازم هوامو داري و مثل همه منو تنها نميذاري ...

بگو هستي تا نترسونتم, ظلمت اين شب تكراري

بگو هستي و روي ماه تو امشب, پشت ابرا پنهون نميشه

آسمون بخت تيره ي من, ابري نمي مونه هميشه!!!!

 

!! نوشته شده توسط پـــــارســــا-PaRsA | 18:32 | سه شنبه سوم اسفند 1389

دلتنگی...

- نایریکا آ,ندا ساکت,ندا              ,ساز نا ندارد    ,یسنا  الف,فرشته ,    بی نهایت                             ,سیپان ,دردانه غزل گیسو سکوت تلخ,دافنه زن ِ زیادی,آرنیکا، شوالیه ای باکفش های تَق تَقی,الی سه نقطه,اگ نس,سما   ,مریم  ماکویی,ریحانه  م,سقوط آ ز ا د ,

حال و هوای این روزهـــایم را

كســـی نمی داند


باد که می آید


دلتنگی هایم را رهسپارش می کنم


اما


خیالت را به هیچ نمی دهم ...!
!! نوشته شده توسط پـــــارســــا-PaRsA | 0:50 | جمعه یکم بهمن 1389

پنجره ای رو به آسمان...

چه دوران ساکتی٬ آرام و بی دغدغه... ناگهان در اوج استرس امتحان٬ یاد تو افتادم... تو که تازه چند روزیست دستانت رو به دستانم گره زدی! هنوزم من و تو نمی دانیم کدام ما قرار است روزی پنجره ی امید را باز کند...

نه!!! نمی شود این طور از قصه ی باور نکردنی ما حرفی زد٬ بگذار از جایی شروع کنم که هم من دوستش دارم هم تو٬ بگذار از روزی بگویم که شاید تو فقط آمدی که باشی اما من حضور تو را یک شروع خوب برای بازگشت از بهشت به این دنیا میدانستم٬ آن روزی که به من دوباره یادآوری کردی که فراموش نکن آنجایی که برای خود دعا کردی٬ از خدا خواستی تا بهترین را به تو هدیه دهد٬ میدانم... شاید آن لحظه هنوز باور آن سخت یود که خدا دعای مرا اینقدر زود براورده کرده است٬ این تفکر من است٬ شاید هرگز این چنین نباشد که می گویم... در دل نخند٬ هرچه باشد من و تو حالا فراتر از آنچه هستیم که در گذشته بودیم٬ یادت نرود ما هنوز نمی دانیم پایان کارمان چیست و کجاست٬ به قول خودت با چه باید بجنگیم؟! با اینکه امید به پیروزی مقتدرانه در این جنگ دارم اما تو مرا از چیزی ترساندی٬ گاه با خود میگویم ترسی ندارد٬ من همرزمی چون تو دارم٬ از تو چه پنهان٬ گاهی هم میترسم با وجود این که تو مرا همراهی میکنی در این مبارزه ی سختِ با تقدیر٬ مغلوب شویم... مدام خود را به بیخیالی میزنم٬ می گویم چرا نگران فردا باشم؟ همین روزهای کودکانه ی حالا٬ می تواند جنگ نرمی باشد برای فردا٬ من و تو همان کسانی هستیم که سال ها باهم بودیم٬ روزهایی یا باهم خندیدیم یا به هم٬ برایمان فرقی هم نمی کرد٬ من بیاییم یا تو... تو اگر می آمدی برای دل خودت بود٬ من اگر این همه آمدم دلیلش هرچیزی بود جز برای تو... اما امان از این روزگار٬ خودت می دانی می خواهم چه بگویم٬ ورق برگشت٬روزهای زیادی با هم کلنجارها رفتیم تا برای ساعاتی به خاطر هم و برای هم به هم برسیم... چه دنیای عجیبی٬ کودکیمان هنوز تمام نشده اما با کفش مشترکی روی رد پای بزرگان قدم می گذاریم... با اینکه حالا شاید غریبه هایی آشنا شدیم٬ باز هم فاصله ها زیادند٬ شاید همین دوری و دوستی دل گره خورده ی ما را٬ تنگ یکدیگر کرده است... تو به من گفتی معلم٬ عنوانش را چون دوست ندارم نمی گویم اما تو خوب به یاد داری که مرا معلمِ چه خطاب کردی٬ باشد٬ من تسلیم... اما گفتن از خاطرات گذشته نه می تواند مرا محکوم به تظاهر کند و نه منسوب به تقلید و نقش... داری می خوانی٬ حقایقی است که فقط من می دانم و تو٬ بگذار باز هم به عقب تر روم٬ آن روزی که تو حس شوخ طبعیت گل کرده بود و من هم حس حسادتم٬ می خواهی تاریخ دقیقش را بگویم...!!؟ ۷ آذر٬ همان بعد از ظهر خنک پائیزی... آن روز به شب نکشید که حسادتم هم نتوانست مانع خجالت همیشگی م- شود٬ به تو چیزی گفتم که معادل آن می شود همان ۱۲ معروف خودمان... وای که این عدد جدای روز تولد ما چقدر دوست داشتنی شده است... هر چیزی و هر جایی که به این عدد ختم شود مرا یاد تو می اندازد٬ پس دلیل خوبی است برای اینکه دوستش داشته باشم... هنوز سیر نشده ام٬ هنوز دلم آرام نگرفته از این که روزهای اندک با تو بودن را دوباره بازگو کرده ام٬ اینبار می خواهم از لحظه ای زیباتر برایت بگویم٬ همان زمانی که شوق رسیدن به هم را داشتیم٬ شاید بهتر باشد این گونه گویم٬ همان لحظاتی که در میان آن همه شلوغی فقط خودم بودم و خودت و همان قاب عکس روبرو٬ سوالی که کردی یادت می آید؟ پرسیدی این قاب تو را یاد چه می اندازد؟ دیگر لازم نبود جوابت را دهم٬ همان شب به تو گفتم میتوانی از چشمان آن هایی که تو را در قلب خود جا داده اند خیلی چیزها را بخوانی٬ من هم یکی از آن ها٬ شاید آن لحظه از چشمانم فهمیدی که آرزوی من هنوز زنده و پابرجاست٬ امیدوارم روزی این آرزو نیز همانند خیلی از آرزوهای بزرگ و کوچک٬ از جانب خدا به من نه٬ به ما هدیه شود... دیگر از کجا بگویم... ما از کودکی تا به حال باهم بودیم٬ اما تازه چند روزیست که برای هم شدیم٬ هرچند فراموش نکن که این برای هم بودن فقط از من برای تو و از تو برای من است٬ ولی از دیگران برای ما نیست٬ همین است دلیل حرف زدن ما با چشم هایمان؛ نه با لب هایمان٬ دلیل در کنار هم بودن ولی از هم دور بودن... خدا کند دشمنی که گفتی٬ همان تقدیر را می گویم٬ کمی با ما سرسازگاری پیدا کند٬ شاید این طور که گفتم دلش به رحم نیایید٬ بهتر است بگویم خدا کند خدا دلش به حال ما بسوزد تا شاید تقدیر هم یار من و تو شود... اصلا همه ی این ها به کنار خدا کند تو خواسته ات را چون من برای همیشه بخواهی٬ درست است٬ این جمله صحیح تر است٬ دوباره تکرار می کنم٬ خدا کند تو خواسته ات را چون من برای همیشه بخواهی... من آرزو دارم تک ۱۲ مشترک ما بیشتر از این ها شود٬ آرزو دارم جز ۱۲ مهر٬ ۱۲های دیگری هم باشد که با آمدن آن همه را حیران من و تو کند... خوب حس میکنم همین دنیای عجیب که این گونه نقطه سر خط ما را همزمان کرد٬ شاید روزی به همین شکل آنقدر از املای زندگیمان غلط گرفت که یا من مردود شوم یا تو٬ آنگاه یا من می مانم یا تو... این ها نه شعر بود نه متن عاشقانه٬ همه ی این ها یعنی من چون تویی را می خواهم٬ یعنی یادمان باشد اگر روزی باهم این را خواندیم٬ فراموش نکنیم که همان خدایی که ازش می گفتم٬ همان کسی که تو به خاطرش مرا معلم خطاب کردی٬ همانی که شاید برای تنها لحظه ای روبه روی هم بودن دست به دامانش شدیم٬ حالا برای همیشه دست تو را در دستانم گذاشت و شاید آن روز خودش شاهد خندیدن ما به این روزها باشد و شاید اندکی از گرمای وجود دست هایمان شود... این ها مقدمه ای بود که فقط یک جمله را گویم:

دلم عجیب برایت تنگ شده است...

چه کسی می خواهد من و تو٬ ما نشویم؟ خانه اش ویران باد...

 

 

 

!! نوشته شده توسط پـــــارســــا-PaRsA | 18:18 | پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 •

لحظه ای توقف... !!!

اول نوشت: فقط ۳۰٪ این متن از خودم هست٬ مابقی برگرفته شده از منابع مختلف هست...

- تظاهر یا حقیقت این حرف ها نکته ی سختی هست٬ فقط برای تلنگر به خودم این متن رو گذاشتم...

- و خواهش میکنم  اگه هرکی با خوندن جمله ی اول٬ تا آخرش رو فهمید و از این تیپ نوشته ناراضی بود دیگه وقتش رو هدر نده و نظر هم نده... ممنون

مهدیا! بیا که آمدنت آرزوی دیرین ماست٬ برای ما دعا کن٬ دعا کن که خدا تو را به ما برساند ...

آقای من! مولای من! کدوم آقا...؟ همون آقایی که هروقت دلمون می گیره می گیم یا مهدی... آقای من! مولای من! کدوم آقا...؟ همون آقایی که هروقت دلمون می گیره می گیم یا مهدی... آقاجون! اگه تو رو صدا نزنیم دست به دامان چه کسی شیم؟ اگه از تو خجالت می کشیم٬ مادرت رو صدا بزنیم؟ اصلا رویی داریم واسه صدا زدن مادرت؟ آقا! درسته نمک خوردیم و نمک دون شکستیم٬ درسته هرچی به ما خوبی کردی جز بدی چیزی جوابت رو ندادیم٬ درسته گفتیم دلتنگ مدینه ایم تو واسطه شدی رفتیم مدینه٬ درسته گفتیم دلتنگ امام رضا هستیم٬ تو واسطه شدی رفتیم زیارت امام رضا٬ گفتیم اشک چشم٬ بهمون دادی٬ گفتیم دل شکسته٬ بهمون دادی... خلاصه هرچی از طرف تو اومد خوبی و اجابت ولی هرچی از طرف ما اومد ... آقا جان! فقط مثل همیشه می تونیم بهت بگیم شرمنده ایم ولی هنوز یه چیزی تو دلمون مونده آقا٬ ده ی فاطمیه اومد و تموم شد٬ ماه رمضون٬ شب احیا٬ حالا هم محرم و عذای جد غریبت حسین هم چند روزی هست که رفته٬ اگه نخوای نگاه کنی دیگه کی ؟ دل همه ما سال هاست فقط حسرت یه نگاه داره٬ فقط یه نگاه٬ نمی گیم دست به سر ما بکش٬ فقط یه نگاه...

گفتیم خونه ی نمادین بی بی زهرا رو بسازیم تا که آقا بیاد نگاه کنه... آقا اومدی؟ گفتن یه شبه قبرستان بقیع رو بسازیم تا که آقا بیاد نگاه کنه... آقا اومدی؟ می دونم مزد همه ی اینا به جاست٬ می دونم اگه بخوای می تونی مدینه بهمون بدی٬ می دونم اگه بخوای کربلا هم بهمون بدی٬ کربلا هم میدی٬ ولی مدینه و کربلا ی بی مهدی ... !!! دیگه چی باید بگم٬ درسته هرچی ناز کنی بهت میاد ولی آقا من چیزی ندارم که خریدارت باشم٬ تو بگو٬ جز گناه چیزی...؟!! تو که پرونده ی ما رو بهتر از خودمون می دونی٬ تو که هر دوشنبه و جمعه پروندمون رو باز می کنی!! دیگه از خودم خجالت می کشم بس که امام زمان سر٬ بلند می کنه میگه خدایا به من مهدی ببخشش ... آقا این حرف ها رو حالا نگیم دیگه کی بگیم ... ؟

کجایی ؟ سخته بر ما یا حجت ابن الحسن٬ همه رو ببینیم اما رخ زیبای تو رو نبینیم٬ مگه خودت نگفتی اگه تو به یاد من باشی منم به یاد توام٬ تو برای فرج من دعا کنی منم واسه سلامتی تو دعا می کنم٬ آهای پارسا و امثال پارسایی که مدام ادعا می کنین و معتقدین و میگین یاابن الحسن ... شما چرا؟ می دونم دلت از دست ماها خون شده... می دونم هی میگیم یاابن الحسن اما گناه می کنیم٬ می دونم پیغام دادی و گفتی من مهدی شب تا صبح باید گریه کنم و بگم خدایا به خاطر من مهدی ببخش٬ می دونم پیغام دادی و گفتی من مهدی باید واسطه شم برای شما... کاش می شد یه صبحی از خواب بیدار شیم و دو رکعت نماز بخونیم و بعد نماز بگیم خدایا به حق این نماز صیح فرج آقامون رو برسون... می دونم نماز که می خونیم بوی تو رو نمیده٬ می دونم اگه آرزوهای دلمون رو بیرون بریزیم هیچ کدوم برای فرج تو نیست٬ می دونم از این همه دعا برای خودمون هیچ دعایی برای تو نداریم٬ می دونم اینقدر که این فیلم ها رو دنبال می کنیم٬ وقتی هم که نتونیم بیبنیم از صد نفر می پرسیم که چه شد و چه ها گذشت٬ اینقدر که دنبال فوتبال هستیم و بدونیم این مسابقه چند چند شده٬ به اندازه ی نیمی از این ها هم نپرسیدیم که این جمعه چه خبر٬ از امام زمان چه خبر...  می دونم که از ما سوال می کنی و می پرسی به اندازه ی یه سریال برای من حجت ابن الحسن ارزش قائلین؟ به اندازه ی یه فیلم سینمایی٬ اندازه ی یه مسابقه ی فوتبال که کدوم برد و کدوم باخت٬ به اندازه ی یه توپ ورزشی واسه امام زمانت ارزش قائلی؟ چقدر مایه اومدی برای امام عصرت؟ تو همین ۲۴ ساعت قبل چقدر به یاد من مهدی بودی؟ مگه شیعه نیستین شما؟ آقا مارو ببخش هیچ جوابی برای این سوال ها نداریم... 

به خودم میگم٬ آهای پارسا... چند سالته؟ ۲۱ سالته؟ ۲۱ سال امام زمانت رو نمی دونی کجاست؟ کِی رفتی بپرسی پسر فاطمه کجاست؟ چرا دل هامون رو دادیم به دنیا؟ چرا دل هامون رو از عشق مهدی فاطمه خالی کردیم... به اندازه ی یه موبایلی که یه روز گم میشه زمین و زمان رو زیرو رو میکنی٬ اندازه ی یه جزوه ی امتحانی که نداری٬ شب خوابت نمی بره٬ دلت واسه نبودن امام زمانت شور میزنه؟

خوش به حال اون هایی که شب که می خوابن با یا مهدی می خوابن٬ با عشق بازی حضرت مهدی می خوابن... خوش به حال اونی که صبح بیدار میشه٬ نماز صبح می خونه٬ زیارت عاشورا می خونه٬ تو نمازش اللهم کن لولیک... می خونه٬ خوش به حال اون هایی که وقتی از خونه بیرون میرن٬ دم در میگن یا صاحب الزمان خودم رو به تو سپردم...٬ خوش یه حال اون هایی که امام زمان واسشون دست بلند میکنه میگه خدایا به خاطر من مهدی هرچی می خواد بهش بده٬ این به یاد منه٬ گریه کن مادرم زهراست٬ گریه کن حسین و عباسِ...

آقاجان یعنی تا الان دست مارو نگرفتی؟ یعنی نمی خوای دست مارو بگیری؟ پس کی؟ آقای من تا وقتی دستمون از این دنیا کوتاه نشده کار مارو صاف کن... می خوای با ما چیکار کنی؟ خلاصه آقا به قول معروف خوبیم٬ بدیم٬ پات نوشته شدیم... سردرگمیم٬ پس کی نوبت ما میشه؟ 

                    تو که آخر گره رو وا می کنی٬ پس چرا امروز و فردا می کنی؟

من که می دونم یه وقتی میایی به دادمون می رسی که هیچکس نمی تونه واسه ما کاری کنه... مگه تنهامون میزاری؟ میای انشاا... مگه میشه ماهارو به حال خودمون بزاری؟ هرکی هم یادش بره٬ مادرت که یادش نمیره٬ ما گریه کن حسین فاطمه ایم... مگه مادرت مارو رها می کنه؟  

بیا یه بار دیگه دست مارو بگیر٬ ما زیاد زمین می خوریم٬ کاری کن این زمین خوردن ها با یاد تو اندک تر بشه...

 بیایید برای فرج مهدی فاطمه٬ تنها لحظه ای به یادش باشم... فقط همین...

!! نوشته شده توسط پـــــارســــا-PaRsA | 17:0 | دوشنبه سیزدهم دی 1389 •

خداحافظ فصل زرد زیبایی

فصل زیبای من٬ روزهای زرد رنگ دوست داشتنی من خدانگهدار

روزهای زیبای تو به سرعت باد یکی پس از دیگری گذشت و حالا تنها باید با صدای خش خش برگان درختان به زیر پا یاد ساعات طلایی تو را کرد...

روزهای گرم و سرد و بارانی زندگی من خدانگهدار...

فصل تولد و شروع من خدانگهدار...

فصل پائیز٬ فصل دوست داشتنی من خدانگهدار...

من عاشق فصل پائیز هستم٬ شب های یلدا همیشه تو دلم یه حس عجیب و یه غم کوچیک واسه تموم شدن پائیز هست. برای همین یه شعر قشنگ می خوام بزارم اینجا که به شما پیشنهاد می کنم حتما آهنگ این شعر رو هم گوش بدین...

به یاد روزهای اول پائیز دوست داشتنی من ...

پائیز آمد٬ در میان درختان٬ لانه کرده کبوتر٬ از تراوش باران می گریزد

خورشد ازغم٬ با تمام غرورش پشت ابر سیاهی٬ عاشقانه به گریه می نشیند

من با قلبی٬ به سپیدی صبح٬ با امید بهاران٬ می روم به گلستان٬ همچو عطر اقاقی

لا به لای درختان می نشینم

باشد روزی٬ به امید بهار٬ روی دامن صحرا٬ لاله روید

شعر هستی٬ بر لبانم جاری٬ پُرتوانم آری٬ میروم در کوه و دشت و صحرا

ره پیمای قله ها هستم من٬ راه خود در طوفان٬ در کنار یاران می نوردم

در کوهستان٬ یا کویر تشنه٬ یا که در جنگل ها٬ رهنوردی شاد و پر امیدم

دارم امید که دهد روزی٬ سختی کوهستان٬ بر روان و جانم٬ پاکیِ این کوه و دشت و صحرا

باشد روزی برسد به جهان٬ شعر هستی بر لب٬ جان نهاده بر کف٬ راه انسان ها را درنوردم

شعر هستی٬ بودن و کوشیدن٬ رفتن و پیوستن٬ از کژی بگسستن جان فدا کردن در راه خلق است

 شب و روزتون پر از یاد خدا...

!! نوشته شده توسط پـــــارســــا-PaRsA | 2:0 | چهارشنبه یکم دی 1389 •

توی حرم تو خودم رو بالاتر از ابرها می بینم ...

لبخند معنا داری بر لب هاست٬ چقدر جای جای حرمت دلرباست... نگاهی به چهره ی زائران!! گویی همه ی آن ها می خواهند همانند کبوترانت بال زنند٬ چشمان گریان زیاد است آقا٬ باید پذیرفت اکثر ما یا مسیر را به اشتباه رفته ایم یا به بن بست رسیده ایم٬ من نیز یکی از رَه گم کرده ها... اینان چون من همان کسانی اند که با هزار امید به حرم تو آمده اند٬ کسانی که قرعه به نامشان درآمد و تو خود مهر دعوت را به سینه ی آنان زدی... حالا عجیب در فکر آنم که آیا این من هستم که در صحن زیبای بهشت تو قدم می زنم؟ که گنبد طلایی دلنشینت در افق دیدگانم برق می زند...!!؟ کاش میهمانی تو مقدمه ای شود٬ کاش باب الجواد تو بهانه ای شود٬ کاش از همان جا سفارش مرا به حسین(ع) کرده باشی٬ اینبار تو را به مادرت قسم دعوت ما را از عباس(ع) واسطه شو ... کاش برسد آن روزی که در بین الحرمین با یاد این روزهای التماس مان در کنار پنجره فولاد تو زیارت کنیم ... من این امید را دارم٬ آخر این روزها روزهای عزای حسینی است... چه فرصت ها و چه شب هایی بالاتر و پاک تر از این ۱۰ شب... !!؟

دو روز گذشته... یاد زیارت خاص تو٬ زیارت عاشورای حسینی آن هم در شب های محرم٬ زیارت جامعه ی کبیره٬ شب جمعه و دعای کمیل٬ دعا دعا دعا٬ زیباتر از همه حرف ها و درد و دل٬ حرف هایی که تنها با خیره شدن به ضریح تو گفته می شود٬ حالا در شهر خودمان حس غربت دارم... خلاصه کنم آقا٬ شاید همه ی این ها فقط در یک جمله معنا شود٬ حس زیارت تو همان حس پرواز من است٬ جمله ی آخر من هم همان جمله ی پر از دردیست که همه ی دردها به نحوی گره خورده ی آن است٬ جمله ای که در آستانه ی ورود به حرمت روی تابلویی بزرگ دیدم:

به زیارتت آمده ام تا برای آمدن مولایم دعا کنم...    

 

!! نوشته شده توسط پـــــارســــا-PaRsA | 18:1 | یکشنبه بیست و یکم آذر 1389

15 آذز... قدم بزن... دو قدم تا آسمان من هم یک ساله شد...

همه چی آرومه ... !!!

دوست ندارم واست تولد بگیرم٬ چون هر بار که می نویسم٬ برای من روز تولد توئه! دوست ندارم بهت بگم تولدت مبارک٬ چون از گفتن تبریک تولد مبارک های مفصل خاطره ی خوشی ندارم! دوست ندارم مثل ما آدم ها باشی و برات هدیه بگیرم٬ چون تو خودت یه هدیه ی خاص هستی! شده بعضی اوقات ما آدم ها واسه خودمون کادو بگیریم٬ من هم تو رو قشنگترین هدیه واسه خودم می دونم... اما دوست دارم با افتخار بگم یک سالگیت مبارک٬ دوست دارم بدونی که بهت افتخار می کنم. چرا؟ چون واسه موندن تو سختی های کمی نکشیدم. یادته؟ همین چند ماه پیش بودکه نفس های آخرتو می زدی... اومدم و بهت گفتم: چرا قدم هات داره سست می شه؟ تو که عاشق قدم زدن بودی؟ تو که قدم هات محکم واستوار بود؟ حتی تو رویاهات قدم زدن تا آسمون رو دوست داشتی؟ چیزی نشده، فقط این قدم ها کمی با قبل تغییر کرده، تنها هم میشه رفت بالا هرچند که کار سختیه اما نشد نداره...

دوباره به خودت اومدی٬ به من برگشتی ( بیا که من از تو خسته ترم٬ که من از من بی خبرم ) یه یا علی گفتیم و دوباره شروع کردیم... اومدم اینجا در کنار تو از تنهایی گفتم٬ از شادی ها٬ فرصت ها٬ شایدم از دلگیر شدن ها٬ از امیدواری ها٬ خاطره ها و حتی تولد های دوست داشتنی... البته اونوقت دیگه با این رفقای وبلاگی٬ تنها نبودیم و اون ها شریک همه ی این دوران من و تو می شدند...  به ظاهر تو یه وبلاگی٬ یه وبلاگ که مثل همه ی وبلاگ های دیگه میان و بهت سر می زنن و میرن اما حقیقت اینه تو شدی مجموعه ای از تفکرات من٬ یه من دیگه تو فضای مجازی... شدی یه بهونه واسه نوشتن و خوندن و تنها نبودن...

من بهترین روز تو رو ۱۵ تیر می دونم٬ روزی که با تو به خدا سلام کردم٬ دو هفته ای با یاد تو به اون سفر رویایی رفتم٬ با تو شاید گاهی اوقات برای دل دوستانم نوشتم٬ برای خیال خودم و برای رها بودن خودم که این رها بودن را با رها تجربه کردم٬ یادش بخیر جمله ی آن روزهای ما : رها ساز خود را و بدین سان فراتر از رویاهای خویش قدم بردار... یاد حس پرواز و یاد روزهای اول نوشتن هامون بخیر٬ با تو برای خودم گفتم برای روز تولدم٬ روزی که دیگر فقط تولد من نیست٬ حالا ۱۲ مهر تولد غریبه ای آشنا هم هست٬ شاید همراه روزهای پیش روی من...

تو این یک سال گذشته٬ مجموعه ای از روزهای خوب و بد و پر خاطره ی منو در خودت جا دادی. خاطره های تلخ وشیرینی که هر کدوم رنگ و بوی عجیبی رو میده! همه ی این لحظات رو دوست دارم٬ روزهای شروع٬ روزهای اصرار نوشتن به همراهم٬ روزی که اوج خوشحالی و هیجان بود٬ روزی که تنها شدم٬ روزی که اصلا واژه ی تنها برام مفهومی نداشت٬ روزهایی که هر کاری می کردم که تو زیباتر شی اما اصلا موفق نمی شدم و عصبی تر می شدم... همه ی این پیروزی ها و شکست های ساده ی زندگیم شده یه دفتر خاطره و خوشحالم وقتی که به عقب نگاه میکنم٬ یادبود هایی دارم که بیشتر از هر چیزی تجربه ی زیادی به من داده و خوشحال ترم برای این که این خودم بودم که خودم رو آروم می کردم و امیدوار می شدم به ادامه... این تازه یک سال از ۲۱ سال زندگی منه٬ تنها یک سال از این مدت رو با تو بودم٬ یعنی یک سال با خودِ خودم بودم و خدا ... و همچنان ادامه خواهم داد تا سال های باقی عمرم رو هم با تو باشم... 

همه ی این ها قسمتی از روزهای با تو بودن بود٬ چه روزها و چه شب هایی ساعت ها با تو همراه بودم به حرف های ساده ی دل خودم زل می زدم٬ با هر جمله یه خاطره میومد تو ذهنم.

حالا امشب٬ شب تولدته٬ یک تولد خیالی٬ تولد که نه٬ روز شروع دوباره ی تو٬ ۱۵ آذر ۸۸ قرار گذاشتم رویای قدم زدن تا آسمون رو با تو شروع کنم٬ فقط تو می دونی چرا اینقدر آسمون آبی روزها و ستاره های بی شمار شب های شهرمون رو دوست دارم٬ اونقدر زیاد که رویای من شده دو قدم تا آسمون... راستش تو این مدت خیلی فکر کردم٬ انگار بعد از گذشت یک سال همچنان فاصله ی ما تا آسمونِ خدا خیلی بیشتر از دو قدمه...! انگار وسطای کار زیاد درجا زدیم٬ شاید چند پله ای سقوط کردیم. احتمالا واسه همون روزهای رفتن رفیق نیمه راهمونه٬ شایدم واسه رفتن یه همدم مهربون بوده٬ اونی که خیلی زود تنهامون گذاشت و رفت پیش خدا... 

یادته آخرین نوشته ی من چی بود؟ تولد امام رضا (ع) بود٬ نشستیم و از رفتن های قبل و خاطراتش گفتیم و نوشتیم٬ بابت روز میلاد خوشحال بودیم ولی یه جورایی چاشنی دلتنگی حرم امام رضا رو به نوشته اضافه کردیم. حالا ۱۵ آذر درست در روز تو٬ من هم یکی از مسافرای قطار ۱۱:۱۰ به مقصد مشهد شدم. راستش خیلی دلنشین شده٬ این که گاهی اوقات رویاهایی که با تو می سازم بعدها رنگ حقیقت به خودش می گیره... فرق این رفتن با رفتن های قبل این هست که مشهد اینبار همزمان شد با روز تو و با شروع محرم... فقط می مونه حرف آخر: یکی از رویاهای دور و درازم که تو حاشیه ی دل تو همیشه همراه من بود٬ کمی زود به حقیقت پیوست٬ گرچه امیدوارم این شروع پایان خوبی داشته باشه...

باز هم نمیگم تولدت مبارک٬ بلکه باید گفت: روزت مبارک ... روز شروع تو ... 

داخل پرانتز :

هروقت دلم تنگ می شد٬ هر وقتی به قول محمد علی بهمنی گاهی دلم برای خودم تنگ می شد٬ دلخوش این بودم که تو رو دارم... اما فراموش نکن تو خود من هستی٬ تو همون حس و حال و تفکرات خودمی٬ مثل همه ی دوستان وبلاگ نویسم که یه خودی از خودشون تو این دنیای مجازی به یادگار گذاشتن... پس بزار دوباره بگم: با خودم بودن رو دوست دارم... خیلی زیاد...

 

خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد ...

                                                                                                            (دکتر شریعتی)

!! نوشته شده توسط پـــــارســــا-PaRsA | 0:15 | دوشنبه پانزدهم آذر 1389 •

نوشته ها همه مفهوم دیگری دارند ؛ چه رفته است بر این واژه ها نمی دانم !!

نوشته ها همه مفهوم دیگری دارند ؛ چه رفته است بر این واژه ها نمی دانم !!

متن کامل... به زودی

!! نوشته شده توسط پـــــارســــا-PaRsA | 11:5 | چهارشنبه دهم آذر 1389 •

RSS